
ساعت چهار روز دوشنبه پنجمين روز امرداد بيست و شش سال پيش بود كه به دنيا آمدي – زنده باشي و سلامت– پس از آشنايي و رسيدن به اشتراك در انتخاب شكل زندگيمان هر روز بيشتر اعتقاد آوردم كه تنها كساني كه زاييده عشقند مي توانند عاشق بمانند و تو عاشق بودي از همان اول و اين عشق بود كه امروز متولد شد .
تصدقت ...
پ.ن: دستهاي گرم بانو گذران اين روزها را ساده مي كنند
هرچند او به عنوان آخرین نخست وزیر نظام جمهوری اسلامی ایران (پس از مهدی بازرگان، محمدعلی رجایی، محمدجواد باهنر و محمدرضا مهدوی کنی) پس از اتمام دوره خدمتش در این منصب، عطای سیاست را به لقایش بخشید و به عالم هنر بازگشت.
او که مدرکش را در بهار سال ۴۸ از دانشگاه ملی (شهید بهشتی) در رشته معماری و شهرسازی اخذ کرد، طرح اداره مرکزی آب و فاضلاب اصفهان را در سال ۱۳۴۸ نوشت و تا سال ۵۰ آن را اجرا کرد. سپس طرح مجموعه کانون توحید را در سال ۱۳۵۰ اجرایی کرد تا آثاری ماندگار در معماری سیاسی ایران برجای گذارد. چرا که کانون توحید چه پیش از انقلاب و چه پس از ان مرکز تجمع سیاسیون منتقد بوده و هست. چه ان زمان که مطهری در آنجا سخنرانی می کرد و چه در سالهای اخیر.
از آثار معماری مهندس معمار در سالهای پس از انقلاب نیز می توان به طراحی ساختمان مزار شهدای هفت تیر، طرح مرکز مطالعات، طرح دانشگاه شاهد، طرح تکیه شهدای اصفهان، طرح بنای یادبود شهید خرازی، طرح مجموعه فرهنگی تجاری بینالحرمین شیراز و طراحی سایت دانشگاه علامه طباطبایی در سالهای دهه دوم انقلاب اشاره کرد. موسوی در دهه های بعد از فعالیت خود کاست تا جایی که ساخت مسجد سلمان فارسی نهاد ریاست جمهوری در سال ۱۳۷۶ تنها نماد فعالیت او در سالهای اخیر است. البته میرحسین در طول این سالها بیشتر به نقاشی روی آورد و چندین نمایشگاه نقاشی انفرادی و جمعی را برپا نمود. ۲فرزند نتیجه زندگی مشترک میرحسین موسوی با زهرا رهنورد است.
مسئولیتهای اجرایی :
۱- عضو شورای انقلاب اسلامی ۱۳۵۹-۱۳۵۸
۲-عضو شورای مرکز ی حزب جمهوری اسلامی ۱۳۶۱-۱۳۵۷
۳- رییس دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی ۱۳۶۰-۱۳۵۸
۴- قائم مقام دبیرکل حزب جمهوری اسلامی ۱۳۶۰-۱۳۵۸
۵- سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی ۱۳۶۰-۱۳۵۸
۶- وزیر امور خارجه ۱۳۶۱-۱۳۶۰
۷- نخست وزیر ۱۳۶۸-۱۳۶۰
۸- رییس ستاد انقلاب فرهنگی ۱۳۶۰
۹- رییس شورای اقتصاد ۱۳۶۸-۱۳۶۰
۱۰- رییس بنیاد مستضعفان ۱۳۶۸-۱۳۶۰
۱۱- رییس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح
۱۲- عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام ادامه دارد-۱۳۶۸
۱۳- عضو شورایعالی انقلاب فرهنگی ادامه دارد-۱۳۷۵
۱۴- مشاور سیاسی رییس جمهور ۱۳۷۶-۱۳۶۸
۱۵- مشاور عالی رییس جمهور ۱۳۸۴-۱۳۷۶
۱۶- رییس شورای هنر - ادامه دارد-۱۳۷۸
۱۷- رییس فرهنگستان هنر - ادامه دارد-۱۳۷۸
فعالیت های دانشگاهی:
موسوی در دانشگاه تربیت مدرس دروسی چون مسائل ایران و ریشههای انقلاب را
تدریس کرده و در دیگر دانشگاه ها نیز به شکل پراکنده تدریس هایی داشته
است. از جمله تدریس تاریخ تمدن و فرهنگ و معماری در دانشگاه ملی در سالهای
۱۳۵۷-۱۳۵۴/ او در این سالها رساله های بسیاری را راهنمایی کرده که از جمله
آنها می توان به این موارد اشاره کرد:
۱-مقایسة آرای سیدقطب و دکتر شریعتی استاد راهنما-کارشناسی ارشد
۲- مقایسة آرای امام خمینی(ره) و آیتا… نائینی استاد راهنما-کارشناسی ارشد
۳-استراتژی امنیت ملی استـاد مشاور-دوره دکتـری
۴-کاریزما در مدیریت استـاد مشاور-دوره دکتـری
۵-چالشهای مردمسالاری در ایران استاد راهنما-کارشناسی ارشد
۶-نفت و سیاست خارجی در دوران پهلوی۲ استاد راهنما-کارشناسی ارشد
۷-نفت و سیاست خارجی در دهه اول انقلاب استـاد راهنما-دورة دکتـری
۸- چرایی به قدرت رسیدن دولت مطلقه نوگرا در ایران استـاد راهنما-دورة دکتـری
۹- امنیت ایران در عصر جهانی شدن،چالشها و سیاستها استـاد مشاور-دورة دکتـری
۱۰- توسعة مرکز شهر اردبیل استاد راهنما-کارشناسی ارشد
۱۱- طرح دانشگاه هنر اسلامی تبریز استاد راهنما-کارشناسیارشد
۱۲- دولت رانتیر و جامعه مدنی در ایران (۱۳۷۶-۱۳۵۷) استاد راهنما-کارشناسیارشد
۱۳-تأثیر ایدئولوژی سیاسی بر رفتار سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران و آفریقای جنوبی استـاد مشـاور-دورة دکتـری
۱۴- الگوی مدیریت تکنوکراتیک و تأثیر آن بر موقعیت طبقة متوسط جدید ایران استاد مشاور- کارشناسی ارشد
۱۵- بستـرهای همکـاری و رقابـت روسـیه و ایالات متحده در آسیای مرکزی استاد راهنما-کارشناسی ارشد
کتاب ها و تالیفات:
موسوی که در سالهای ۵۸ تا ۶۰ سرمقاله های روزنامه جمهوری اسلامی را می
نوشت، آثار مکتوب بسیاری در حوزه فرهنگ و سیاست دارد، از جمله « فرهنگ و
واژگان علوم سیاسی در اسلام » انتشارات قلم ۱۳۵۶، «تحلیلی بر دو مفهوم
قرآنی» انتشارات قلم ۱۳۵۶، « پنج گفتار دربارة انقلاب و جامعه» تألیف دفتر
نشر فرهنگ اسلامی۱۳۷۷-۱۳۷۵
ای چراغ هر بهانه
از تو روشن از تو روشن
ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
باز میایم که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام
عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون
سرع گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم
رنگ زرد کهربایی
من و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
هر صبح
اسماعیل می شوم زیر تیغ ابراهیم نگاهت
و تو می گویی عید است
پیچیده بر ساتن سبز مغز پسته ای
بانوی من
.
نقطه
شب سرد آبان است
و من اینجا هوایت را به دل دارم
زند نم بارکی باران
هوایت را به اشک اسمان دارم
غروب سرد و محزونی ست
شبی بتر به راه مانده
که تو غافل نمان از صبح
که اینجا کس به جا مانده
ن.ق آبان ۸۷
ساعت از نیمه گذشته به وقت این افق و من
نشسته ام پشت میز کاری که پر شده از پرونده های سبز رنگ و – یک دسته از نوشته هایی
که تو آفریده ای – اینها با ارزش ترین چیزهایی بودند که وقتی که می آمدم اینجا به
همراهم بود – دیوارهای اینجا موج بر داشته آنقدر که بر آن مشت تافته شده مانند قلب
من که چیزی به مانند انتظار بر آن بافته شده – و امروز دو سال از ان روز می گذرد و
نه چیزی کم و نه چیزی بیش همان روزها که پر از سرگیجه بودم پر از حرف و پر از شعر –
و تو می گویی نیما – و انگار این کلمات هستند که به طواف بیانت می نشینند و آنقدر
غرق تماشایند که نا گفته تمام می شوند – زمانی که درباره تو صحبت می کنم انگار از
زندگی ای می گویم که آفریننده است بر زندگی ای دیگر – سکوت دردناک است و آنوقت که
سکوت می کنم تو می گویی که انگار چیزی در سکوت شکل می گیرد – و تنها باید نظاره گر
باشیم و منتظر بمانیم – منتظر بمانیم و بیاندیشیم که تواناییم بر اطراف خود و
اعمالمان – ما تواناییم به همان دستی که بر سینه می نهیم و قلبی که تپش داریم –
امروز بیست و سوم شهریور ماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت است و یک ساعت از
روز گذشته و بیست و سه تایش مانده رفته بودم خدمت کنم – اما در حق تو هیچ خدمتی
نبود دور بودم از تو و نبودم در کنارت – می گویی چه کردی با من؟ - به تو پرواز آموخته بودم ولی نگفته بودم که
نباید زیاد بالا بروی و تو تو بالا رفتی و بالاتر – به دنبالم آمدی و دیگر از زمین
هیچ ندیدی – این بود که وقتی که دور شدم به جیره جبر زمانه تو پر شدی از اندوه –
آنقدر که قلب بر شماره انداختی – و من می گویم نیلوفر تو ماهی مثل مرداد و آنوقت
است که به خنده بغض می سازی و می گویی چه فرق می کند ماه باشم یا باران – می نشینم
روی تنت و خیس می کنم لبانت را – خوب می دانی که چگونه شدی امید زندگی ام و ما
خوشبختیم – می زنندمان – و باز هم خوشبختیم .
انگار روز اول است که می بینمت – پیش از
آنکه طلایی موهایت را دیده باشم – بانوی من هرچند دور هستی اما هدیه ای که به من
داده ای را در دست می گیرم و می فشرم به نازک خیالم و می روم آنقدر دور – آنچنان
عظیم -

خورشید متولد شد در طلایی موهایت که درخشیدی که درخشیدی بر نگاهم ، از آن روز بود که هر وقت چشم باز کردم دو خورشید در چشمانم بود یکی در چشم راستم و دیگری در چپ ...
تولدت مبارک بانو

بانو
شاید اگر زمین معکوس بگردد و آنقدر که یک سال پیش این وقت روز شود ممکن است بسیاری چیزها برهم بریزد ، مثل یک خانه تکانی عظیم ، تو در شرکت هستی و من در خانه ...هر دومان صفحه ای را باز کرده ایم و داریم برای دیگری چیزهایی می نویسیم تا اینکه کسی ما را ندا دهد بر حلالی طعام ...
بانو
بوی اذان می دهد هوای این روزها ، انگار می خواهد هر لحظه اش کسی از مناره برود بالا و یک دست بر کنار گوشش بگذارد و دیگران را به واسطه عطر نهفته در هوا دعوت کند به اندکی نگاه ، به خود ... برایت گفته بودم که چه بسیار حرف دارم و تو گلایه از این که این بسیارها چه زمانی باید بیان شود ، ناگفته هایی که بیشتر از بیان شده ها پر کرده اند فضای اطراف را بی آنکه دیده شوند ... بایدش بن بستی /که پس از ماه / قفل زند آخر کوچه / در چپ / نام به من / کوچه بن بست / کجا خوشبختی ؟ / من کنم راه به سوی تو نیاز/ در پس کوچه صدایی آمد / نام من خواند به ناز / گمشده راز زمین / در صدایت پیدا / و تو / خوشبخت ترین راز زمین / کوچه بن بست / من و تو پیدا ...
بانو
هوا ابر دارد و ماه نا پیدا زمین می چرخد بر روال چند ساله خود ، و من ... و من می شوم نگاه ، نگاهی که سالهاست به جایی خیره شده و انگار منتظر است ، منتظر یک اتفاق و نه معجزه که اینها را فرق باید ... ساعت هجده و شش دقیقه روز جمعه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش و می شود جمعه انتظار ، انتظار منجی ...

منجی می آید یکی از همین روزها ، شاید همین امروز یا فردا ... نمی دانم کی ... ولی خوب می دانم که می آید ...
مبارک باد تولد منجی

بانو خیال نیست ، بانو وجود دارد توی همین شهر بی هیچ توهمی که نفی کند بودنش را ... گفتم هستی و تو گفتی که نیستم باز من تکرار کردم که تو هستی به فریاد و تو باز هم گفتی که نیستم نگاهم می کردی و می گفتی که نیستی ...
گذار نا همگون از نوعی از بشر به نوعی دیگر به آنچه نمی داند در قالب دانسته های دیگری تکذیب و در کمال سخاوتمندی نظریه ای می سازد و دیگران را به ایسم ها دعوت می کند ...

خورشید متولد شد در طلایی موهایت که درخشیدی که درخشیدی بر نگاهم ، از آن روز بود که هر وقت چشم باز کردم دو خورشید در چشمانم بود یکی در چشم راستم و دیگری در چپ ...
تولدت مبارک بانو
انگار همین دیروز بود
به همین نزدیکی
که هیجان زده در انتظارت می ایستادم
تا سپیده صبح تا بیایی و بگویی سلام
و من نمازم را بر قامت تو
قیام کنم
و چشم در چشم صبح بدوزم
تا خورشید زل بزند در چشمانم
چه قلب عاشقم بیقرار دقیقه هاست
وقتی صدایت در گوشم می پیچد
و چه اشکم سرازیر میشود از شوق
و شاید هم غمگنانه فرو می ریزد
و.قتی می شنوم صدایت را
که در مقابلم می ایستی
دستهایت را دور گردنم حلقه میبندی
وبرای دیدنت
دیگر چشمانم سویی ندارد
اشک هایم سیاهی چشمانم را شوره بسته
خرداد ۸۵ ن.ز
مجموعه ای از کلمات که یک به یک شامل هیچ حال خوبی نمی باشند و آن زمان که در قالب جمله قرار می گیرند می توانند دنیایی بسازند پر از تو ...