

بانو
شاید اگر زمین معکوس بگردد و آنقدر که یک سال پیش این وقت روز شود ممکن است بسیاری چیزها برهم بریزد ، مثل یک خانه تکانی عظیم ، تو در شرکت هستی و من در خانه ...هر دومان صفحه ای را باز کرده ایم و داریم برای دیگری چیزهایی می نویسیم تا اینکه کسی ما را ندا دهد بر حلالی طعام ...
بانو
بوی اذان می دهد هوای این روزها ، انگار می خواهد هر لحظه اش کسی از مناره برود بالا و یک دست بر کنار گوشش بگذارد و دیگران را به واسطه عطر نهفته در هوا دعوت کند به اندکی نگاه ، به خود ... برایت گفته بودم که چه بسیار حرف دارم و تو گلایه از این که این بسیارها چه زمانی باید بیان شود ، ناگفته هایی که بیشتر از بیان شده ها پر کرده اند فضای اطراف را بی آنکه دیده شوند ... بایدش بن بستی /که پس از ماه / قفل زند آخر کوچه / در چپ / نام به من / کوچه بن بست / کجا خوشبختی ؟ / من کنم راه به سوی تو نیاز/ در پس کوچه صدایی آمد / نام من خواند به ناز / گمشده راز زمین / در صدایت پیدا / و تو / خوشبخت ترین راز زمین / کوچه بن بست / من و تو پیدا ...
بانو
هوا ابر دارد و ماه نا پیدا زمین می چرخد بر روال چند ساله خود ، و من ... و من می شوم نگاه ، نگاهی که سالهاست به جایی خیره شده و انگار منتظر است ، منتظر یک اتفاق و نه معجزه که اینها را فرق باید ... ساعت هجده و شش دقیقه روز جمعه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش و می شود جمعه انتظار ، انتظار منجی ...

منجی می آید یکی از همین روزها ، شاید همین امروز یا فردا ... نمی دانم کی ... ولی خوب می دانم که می آید ...
مبارک باد تولد منجی

بانو خیال نیست ، بانو وجود دارد توی همین شهر بی هیچ توهمی که نفی کند بودنش را ... گفتم هستی و تو گفتی که نیستم باز من تکرار کردم که تو هستی به فریاد و تو باز هم گفتی که نیستم نگاهم می کردی و می گفتی که نیستی ...
گذار نا همگون از نوعی از بشر به نوعی دیگر به آنچه نمی داند در قالب دانسته های دیگری تکذیب و در کمال سخاوتمندی نظریه ای می سازد و دیگران را به ایسم ها دعوت می کند ...

خورشید متولد شد در طلایی موهایت که درخشیدی که درخشیدی بر نگاهم ، از آن روز بود که هر وقت چشم باز کردم دو خورشید در چشمانم بود یکی در چشم راستم و دیگری در چپ ...
تولدت مبارک بانو
انگار همین دیروز بود
به همین نزدیکی
که هیجان زده در انتظارت می ایستادم
تا سپیده صبح تا بیایی و بگویی سلام
و من نمازم را بر قامت تو
قیام کنم
و چشم در چشم صبح بدوزم
تا خورشید زل بزند در چشمانم
چه قلب عاشقم بیقرار دقیقه هاست
وقتی صدایت در گوشم می پیچد
و چه اشکم سرازیر میشود از شوق
و شاید هم غمگنانه فرو می ریزد
و.قتی می شنوم صدایت را
که در مقابلم می ایستی
دستهایت را دور گردنم حلقه میبندی
وبرای دیدنت
دیگر چشمانم سویی ندارد
اشک هایم سیاهی چشمانم را شوره بسته
خرداد ۸۵ ن.ز
مجموعه ای از کلمات که یک به یک شامل هیچ حال خوبی نمی باشند و آن زمان که در قالب جمله قرار می گیرند می توانند دنیایی بسازند پر از تو ...
خدا را مي خواهم براي نيلوفرم براي سلامتي اش
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پو شانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري دلگير است
و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت
افسوس !
سخت دلگير است.
شوق باز امدن سوي توام هست
.....اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده را هم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته.
چرا كسي نمي فهمد كه من نمي توانم مردم بي گناه را بزنم؟ اينجا دور هست از خيلي از وابستگي ها ؛ از خيلي از خوبي ها، از بانو ... به ياد دارم قبل از آنكه بيايم براي بانو مي گفتم همه ي ما آنجا كه مي بايد كلمه اي را مي گفتيم نگفته ايم و لحظه اي كه مي بايد عكس العملي را انجام مي داده ايم ، نداده ، نگاهم كرد و اشك ريخت ، اشك ريخت و خودش را جمع كرد در آغوشم ... و امروز براي بانو مي گفتم : من اينجا هستم و تو اينجا ... در قلب من ... دستهايم را از هم باز مي كنم و مي گويم : بانوي من .
من در خيال تنهايي تو سبز ميشوم.
و ريشه ميدوانم تا خورشيد تا روشنايي
چه خيالي دارد اين خيالم!!!!
من چه سوختم وقتي حرارت تنت اتشم زد
در ظلمت شب وقتي كه تنها ميرفتم
چه بي داد ميكرد طوفان در دلم و هياهوي شهر گم شد در بي نهايت ظلم تو
چه صبورانه طي كردم جوانيم را
كه من مادرم من يك زنم
چه بيداد كرد ظلم تو در شب هاي مهتابي من
كه نور مي پاشيد سيمين گون بر جواني و زيبايي من
و من چه صبور بودم كه مادر بودم وزن
تو نيامدي
مي گفتم باز خواهي گشت
دوباره در خواهي زد
و من در پشت در در انتظار صبح ايستادم
و چه صبورانه جوانيم طي شد
موهاي سپيدم شاهدي براي شب هاي تار من است
و تو نبودي
تا دست هايم را در دست هاي گرمت بگيري
و انكار كني كه نبوده اين شبها
و من هيچ صبور نبوده ام
در استانه در
نيامدي
كه اغوش بگشايي بر پيكر نازكم كه در انتظار امدنت پيوسته رنجور ميشود
بوسه هايت بر لبانم داغي نگذاشت و من
همچنان در انتظار بوسه هايت به بوسه هاي قناري عاشق با جفتش افسوس خوردم
و چه بال و پرم ريخت وقتي صبورانه در انتظار تو بودم
و چه زمان ميگذرد و برق وبادش كور ميكند چشمانم را كه در انتظار تو بر جاده دوخته شده
و من مادر بودم و زن و
همچنان در انتظار تو
اردیبهشت۸۵ - ن.ز
ماهی قرمز میشوم
توی تنگ نگاهت
با حباب بوسه هایم می نویسم
نیلوفرم
بانوی من
نقطه
ن-ق فروردین۸۶
کودکی خواهم شد
زیر باران بازم
بنشینم به تماشای خدا
دستها را به بهایی نا چیز سوی او خواهم داد
و خواهم خواند
و به یاد آن روز
که به پهنای بزرگ یک دشت
قبله ای خواهم ساخت
که همه دیوارش
شیشه تنهایی من بشکاند
وه چه خوش بوییست که ز سوی تو مشامم راهیست
و کجاییند آنها
؟
که قسم می خوردند
خدا را نتوان دید
بگذار آنان را
تو به حال خودشان
خانه ات آبادان
که مرا جز این دل
خانه ای سوی تو ره نگشاید
ن.ق بهمن 1382
در سماع انتظار از هر دري بيرون زدم
در طريق يار اين دل آتش زدم
محتسب اندر خرابات از پي مستان رود
خود نداند از پی مستان به جز مستی نباشد هیچ راه
ن .ق بهمن ۱۳۸۵
صبح بخیر می گویم وقتی که چشمانت را نیمه باز می کنی و وقتی که صدای من را می شنوی دوباره خود را بر خواب می زنی بی آنکه شنیده باشی صدایم را و می نشینم بالای سرت و طلایی خورشید گون موهایت را ... نه ...نمی توانم دست بر خورشید بزنم که از آخرین تماس دستانم دیگر دستی برایم نمانده که ذوب شده است دیرگاهی دستانم که شاید هیچگاه وجود نداشته اند ... و معصومانه خوابیده ای انگار نه انگار که دیشب فریادت را بر سرم می کوبیدی و من کنج خالی اتاقی را برای پناه از ضرب آهنگ صدایت انتخاب کرده بودم و سرم را بین دستانم پنهان کرده و پیش خود ریز ریز می گفتم : " دوستت دارم ... دوستت دارم "... و من ... نمی دانم تا کی دوستم داری ... نمی دانم تا کجا دوستم داری ... اما تا هر کجا که باشد ... آنجا خود بی نهایت است ...