تبليغاتX
یک وجب اکنون
یک سال پیش

بانو

شاید اگر زمین معکوس بگردد و آنقدر که یک سال پیش این وقت روز شود ممکن است بسیاری چیزها برهم بریزد ، مثل یک خانه تکانی عظیم ، تو در شرکت هستی و من در خانه ...هر دومان صفحه ای را باز کرده ایم و داریم برای دیگری چیزهایی می نویسیم تا اینکه کسی ما را ندا دهد بر حلالی طعام ...

+ aknoon@
امشب

باز امشب در اوج آسمانم ...

 

+ aknoon@
سیب
می دانی وقتی مدتها طول می کشد و فاصله می افتد از آخرین نوشته ها خیلی دیر می آید کلمه ها به ذهن و خیلی دیر تر بر سر جای خودشان قرار می گیرند می شوند یک جمله ، آن وقت است که با خودت کلنجار می روی و به زمین و زمان گیر می دهی و همه را می اندازی تقصیر یکیشان تا از اتهام وارده تبرئه شوی... و آخرش هیچ ننبشته می گذارم و می روم ، اما نمی خواهم هیچ ننوشته رفته باشم بعد از این همه کلنجار با حروف با کلمات با سلامها و صداها و آخرش ... انگار همین دیروز بود / به همین نزدیکی / که هیجان زده در انتظارت می ایستادم ... راستی می دانی / بانوی من / هنوزهم / انگار همین دیروز بود / به همین نزدیکی /که هیجان زده در انتظارت می ایستم  

+ aknoon@
بانو

بانو

بوی اذان می دهد هوای این روزها ، انگار می خواهد هر لحظه اش کسی از مناره برود بالا و یک دست بر کنار گوشش بگذارد و دیگران را به واسطه عطر نهفته در هوا دعوت کند به اندکی نگاه ، به خود ... برایت گفته بودم که چه بسیار حرف دارم و تو گلایه از این که این بسیارها چه زمانی باید بیان شود ، ناگفته هایی که بیشتر از بیان شده ها پر کرده اند فضای اطراف را بی آنکه دیده شوند ... بایدش بن بستی /که پس از ماه / قفل زند آخر کوچه / در چپ / نام به من / کوچه بن بست / کجا خوشبختی ؟ / من کنم راه به سوی تو نیاز/ در پس کوچه صدایی آمد / نام من خواند به ناز / گمشده راز زمین / در صدایت پیدا / و تو / خوشبخت ترین راز زمین / کوچه بن بست / من و تو پیدا ...

بانو

هوا ابر دارد و ماه نا پیدا زمین می چرخد بر روال چند ساله خود ، و من ... و من می شوم نگاه ، نگاهی که سالهاست به جایی خیره شده و انگار منتظر است ، منتظر یک اتفاق و نه معجزه که اینها را فرق باید ... ساعت هجده و شش دقیقه روز جمعه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش و می شود جمعه انتظار ، انتظار منجی ...

+ aknoon@
تا باد چنین بادا

منجی می آید یکی از همین روزها ، شاید همین امروز یا فردا ... نمی دانم کی ... ولی خوب می دانم که می آید ...

مبارک باد تولد منجی

+ aknoon@
خیال

بانو خیال نیست ، بانو وجود دارد توی همین شهر بی هیچ توهمی که نفی کند بودنش را ... گفتم هستی و تو گفتی که نیستم باز من تکرار کردم که تو هستی به فریاد و تو باز هم گفتی که نیستم نگاهم می کردی و می گفتی که نیستی ...

+ aknoon@
فلسفه

گذار نا همگون از نوعی از بشر به نوعی دیگر به آنچه نمی داند در قالب دانسته های دیگری تکذیب و در کمال سخاوتمندی نظریه ای می سازد و دیگران را به ایسم ها دعوت می کند ...

+ aknoon@
بانو

خورشید متولد شد در طلایی موهایت که درخشیدی که درخشیدی بر نگاهم ، از آن روز بود که هر وقت چشم باز کردم دو خورشید در چشمانم بود یکی در چشم راستم و دیگری در چپ ...

تولدت مبارک بانو

+ aknoon@
مستی

مستی ما از می است ،‌مستی می از وی است...

+ aknoon@
نون قاف

 

وقتی که به دنیا آمدی
در صدايت شدم
با اولين هق هق
بزرگ شدي
در نگاهم
.
نقطه

ن.ق   تير ۸۵

+ aknoon@
انتظار

انگار همین دیروز بود

 به همین نزدیکی

که هیجان زده  در انتظارت می ایستادم

تا سپیده صبح تا بیایی و بگویی سلام

و من نمازم را بر قامت تو

قیام کنم

و چشم در چشم صبح بدوزم

تا خورشید زل بزند در چشمانم

چه قلب عاشقم بیقرار دقیقه هاست

وقتی صدایت در گوشم می پیچد

و چه اشکم سرازیر میشود از شوق

و شاید هم غمگنانه فرو می ریزد

و.قتی می شنوم صدایت را

 که  در مقابلم می ایستی

دستهایت را دور گردنم حلقه میبندی

وبرای دیدنت

 دیگر چشمانم سویی ندارد

اشک هایم سیاهی چشمانم را شوره بسته

خرداد ۸۵     ن.ز

+ aknoon@
نیما

بر عبث نیست دلم
در شنکنجه است اگر
نا تمام است مرا
زندگانی بی تو

نیما یوشیج

 

+ aknoon@
کلمه
 

مجموعه ای از کلمات که یک به یک شامل هیچ حال خوبی نمی باشند و آن زمان که در قالب جمله قرار می گیرند می توانند دنیایی بسازند پر از تو ...

 

+ aknoon@
فاطمه فاطمه است ...

 

من فاطمه ام و پدرم محمد است ...

 

+ aknoon@
دعا
امروز دقيقا همين امروز است بي هيچ حرف و حديثي كه بخواهم بسطش بدهم به فرداها و ديروزها، با اين تفاوت كه امروز از ديشب شروع شد، از هم كلامي با مهمترين بخش زندگي ام ، انگار كه داشتم با خودم حرف مي زدم وقتي كه ماهي قرمز كوچك توي قلبم بالا و پايين مي پريد و انگار... و انگار كسي مي خواست آرام اش كند در تخت سفيد رنگ بيمارستان ... وقتي كه دقيقتر به زندگيمان نگاه مي كنيم هميشه افرادي هستند كه بيشترين تاثير گذاري را دارند ، كساني كه در كلامشان با عمل ها و عكس و العملهاشان آن زمان كه مي بايد هستند ، كساني كه طعم نگاهمان را مي دانند ،معناي صدايمان را مي شناسند و در نقطه گذاشتنهامان لبخند مي زنند به ما و قربان صدقه مان مي روند ،... توي يكي از همين بيمارستانهاي شهر ،  روي يكي از تخت هاي سفيد رنگش ، توي يكي از اتاق هاش كه از بقيه روشنتره ... يكي هست كه همه چيزه ...امروز پنج شنبه است ، هفدهم خرداد سنه يكهزار و سيصد و هشتاد و شش ... و ساعت مي شود بيست و بيست و دو دقيقه ... و بانوي من روي تخت سفيد رنگ بيمارستان ...

خدا را مي خواهم براي نيلوفرم براي سلامتي اش

+ aknoon@
 

کودکان می گریزند در معصومیتشان و بزرگ می شوند در گناهشان ...

 

+ aknoon@

 

شب تهي از مهتاب 

 

شب تهي از اختر

 

ابر خاكستري بي باران پو شانده

 

آسمان را يكسر

 

ابر خاكستري دلگير است

 

و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت

 

                                     افسوس !

 

                              سخت دلگير است.

 

شوق باز امدن سوي توام هست

 

                                .....اما

 

تلخي سرد كدورت در تو

 

پاي پوينده را هم بسته

 

ابر خاكستري بي باران

 

 

راه بر مرغ نگاهم بسته.

                                 

+ aknoon@
روز چهارم
روز چهارم می شود ، جايي در ستاد فرماندهي،ضلع جنوبي اش در يگان امداد با همان كلاه هاي كج سياه رنگ ختم شده به بلواري زينت شده به رزهاي سرخ رنگ ... در امتداد چراغهاي روشن شده بر تاريكي شب ... وقتي اسمم را صدا كردي سر چرخاندم به دنبالت ، و تو آفريدي لحظه را ، متن را ، كلمه را ؛ و خدايي كردي بر انسان آنزمان كه كلمه را آموختي ...

+ aknoon@
یگان امداد
يكي از همان كلاه كج ها ؛ همانها كه با سپر و باتوم ؛ همانها كه با گازهاي اشك آور ؛ كساني را كه جهت كسب مطالبات خود تجمع مي كنند مي زنند ... شدم يكي از همان كلاه مشكي ها كه آستين هايشان را مي زنند بالا و وقتي راه مي روند دستهايشان را باز مي كنند ... شدم يكي از همانهايي كه مردم از آنها بدشان مي آيد ...چه اهميتي دارد كه اينجا كجاست ؛ اينجا اهميتي ندارد كه سرباز صفر هستي يا ستوان دوم ؛ اينجا فقط بايد سركوب كرد ... كسي مي گويد به كسي نگو كه چگونه جايي هستي ... از سختي ها نگو ... ولي ...

چرا كسي نمي فهمد كه من نمي توانم مردم بي گناه را بزنم؟ اينجا دور هست از خيلي از وابستگي ها  ؛ از خيلي از خوبي ها، از بانو ... به ياد دارم قبل از آنكه بيايم براي بانو مي گفتم همه ي ما آنجا كه مي بايد كلمه اي را مي گفتيم نگفته ايم و لحظه اي كه مي بايد عكس العملي را انجام مي داده ايم ، نداده ، نگاهم كرد و اشك ريخت ، اشك ريخت و خودش را جمع كرد در آغوشم ... و امروز براي بانو مي گفتم : من اينجا هستم و تو اينجا ... در قلب من ... دستهايم را از هم باز مي كنم و مي گويم : بانوي من .

 

+ aknoon@

من در خيال تنهايي تو سبز ميشوم.

 و ريشه ميدوانم تا خورشيد تا روشنايي

چه خيالي دارد اين خيالم!!!!

من چه سوختم  وقتي حرارت تنت  اتشم زد

در ظلمت شب وقتي كه تنها ميرفتم

چه بي داد ميكرد طوفان در دلم و هياهوي شهر گم شد در بي نهايت ظلم تو

چه صبورانه طي كردم جوانيم را

كه من مادرم من يك زنم

چه بيداد كرد ظلم تو در شب هاي مهتابي من

كه نور مي پاشيد سيمين گون بر جواني و زيبايي من

و من چه صبور بودم كه مادر بودم وزن

 تو نيامدي  

مي گفتم باز خواهي گشت

دوباره در خواهي زد

و من در پشت در در انتظار صبح ايستادم

و چه صبورانه جوانيم طي شد

موهاي سپيدم شاهدي براي شب هاي تار من است

و تو نبودي

تا دست هايم را در دست هاي گرمت بگيري

و انكار كني كه نبوده اين شبها

و من هيچ صبور نبوده ام

در استانه در

نيامدي

كه اغوش بگشايي بر پيكر نازكم كه در انتظار امدنت پيوسته رنجور ميشود

بوسه هايت بر لبانم داغي  نگذاشت و من    

همچنان در انتظار بوسه هايت به بوسه هاي قناري عاشق با جفتش افسوس خوردم

و چه بال و پرم ريخت وقتي صبورانه در انتظار تو بودم

و چه زمان ميگذرد و برق وبادش كور ميكند چشمانم را كه در انتظار تو بر جاده دوخته شده

و من مادر بودم و زن و

همچنان در انتظار تو

اردیبهشت۸۵ - ن.ز

 

 

+ aknoon@
خدایا

 

خدایا مرا آن ده که آن به ...

 

+ aknoon@
کلام اخر

                                           ماهی قرمز میشوم

                                             توی تنگ نگاهت

                                    با حباب بوسه هایم می نویسم

                                                    نیلوفرم

                                                   بانوی من

                                                      نقطه                 

                                                                       ن-ق  فروردین۸۶

+ aknoon@
سال نو مبارک سرباز وطن

                                         پ-ن  ن ۲۸اسفند ۸۵

+ aknoon@
سرباز وطن

 

 

 

                  طبل بزرگ زيرپاي چپ .

                                      

                        پ . ن : ن 

               اسفند ۸۵                                     

+ aknoon@
نقطه ندارد

بانوی من
دوستت دارم های من برای تو
دوستت دارم های تو برای من
نقطه ندارد

ن.ق     اسفند ۱۳۸۵

+ aknoon@
الامان

 

الامان ، الامان ، من جور زمان ، یا امام الآخرین

 

+ aknoon@
باران

کودکی خواهم شد
زیر باران بازم
بنشینم به تماشای خدا
دستها را به بهایی نا چیز سوی او خواهم داد
و خواهم خواند
و به یاد آن روز
که به پهنای بزرگ یک دشت
قبله ای خواهم ساخت
که همه دیوارش
شیشه تنهایی من بشکاند
وه چه خوش بوییست که ز سوی تو مشامم راهیست
و کجاییند آنها
؟
که قسم می خوردند
خدا را نتوان دید
بگذار آنان را
تو به حال خودشان
خانه ات آبادان
که مرا جز این دل
خانه ای سوی تو ره نگشاید

ن.ق    بهمن 1382

+ aknoon@
مستی

در سماع انتظار از هر دري بيرون زدم
در طريق يار اين دل آتش زدم
محتسب اندر خرابات از پي مستان رود
خود نداند از پی مستان به جز مستی نباشد هیچ راه

ن .ق      بهمن   ۱۳۸۵

+ aknoon@
محرم
کودکان عاشقی خوب با معشوق عشقبازی می کنند .
دیده های ملتهب از اشک
چه ظریفانه معبود را به نیایش می دارند .
دست ها مشت شده بر سینه تاخته ، مشت را پنجه گردانیده بر سر نواخته ، خاک را مرحمی ساخته بر راس پاشیده و اشک را به بهایی گزاف ، به بهای عشق حسین طوطیای قدم فرشتگانی می کند که زائران را به طواف نشسته اند .
بال زنان به معراج دوست ، دیده در دیده یار ، حالی آنکه چشم جانانه می گرید و یار غریبانه پاسخ می دهد .
معراج سکون شادمانه صحیفه عشق ورق می زند ، شاعرانه غزل باورهایمان را می خواند ، عارفانه سماع دل می کند . حالیا خداوندگارا ، پروردگار من این چه حال است که بر من حاکم است !؟
اشکها زنجیر شده
هر یکی بر پشت دل
عالمی پر خون شده
بوی تنپوش الهی حسین ، بوی سیب کوثری ...دستها زنجیر شده ، هر یکی بر دور خود هاله ای از غم زده . اشک بی ترس از فنا شدن قطره قطره واژه های معرفت بر خاک دوست حک می کند .
علم جوانمردی بر دوش او بر منزلگه حق بر پشت یار از صدای طبل مستانه بر سماع است .
یارای اشک نیست اینچنین حکایت ، که حکایت عشق است و عشق در این قاموس مقدس .

+ aknoon@
تا خود بی نهایت ...

صبح بخیر می گویم وقتی که چشمانت را نیمه باز می کنی و وقتی که صدای من را می شنوی دوباره خود را بر خواب می زنی بی آنکه شنیده باشی صدایم را و می نشینم بالای سرت و طلایی خورشید گون موهایت را ... نه ...نمی توانم دست بر خورشید بزنم که از آخرین تماس دستانم دیگر دستی برایم نمانده که ذوب شده است دیرگاهی دستانم که شاید هیچگاه وجود نداشته اند ... و معصومانه خوابیده ای انگار نه انگار که دیشب فریادت را بر سرم می کوبیدی و من کنج خالی اتاقی را برای پناه از ضرب آهنگ صدایت انتخاب کرده بودم و سرم را بین دستانم پنهان کرده و پیش خود ریز ریز می گفتم : " دوستت دارم ... دوستت دارم "... و من ... نمی دانم تا کی دوستم داری ... نمی دانم تا کجا دوستم داری ... اما تا هر کجا که باشد ... آنجا خود بی نهایت است ...

+ aknoon@