امروز دقيقا همين امروز است بي هيچ حرف و حديثي كه بخواهم بسطش بدهم به فرداها و ديروزها، با اين تفاوت كه امروز از ديشب شروع شد، از هم كلامي با مهمترين بخش زندگي ام ، انگار كه داشتم با خودم حرف مي زدم وقتي كه ماهي قرمز كوچك توي قلبم بالا و پايين مي پريد و انگار... و انگار كسي مي خواست آرام اش كند در تخت سفيد رنگ بيمارستان ... وقتي كه دقيقتر به زندگيمان نگاه مي كنيم هميشه افرادي هستند كه بيشترين تاثير گذاري را دارند ، كساني كه در كلامشان با عمل ها و عكس و العملهاشان آن زمان كه مي بايد هستند ، كساني كه طعم نگاهمان را مي دانند ،معناي صدايمان را مي شناسند و در نقطه گذاشتنهامان لبخند مي زنند به ما و قربان صدقه مان مي روند ،... توي يكي از همين بيمارستانهاي شهر ، روي يكي از تخت هاي سفيد رنگش ، توي يكي از اتاق هاش كه از بقيه روشنتره ... يكي هست كه همه چيزه ...امروز پنج شنبه است ، هفدهم خرداد سنه يكهزار و سيصد و هشتاد و شش ... و ساعت مي شود بيست و بيست و دو دقيقه ... و بانوي من روي تخت سفيد رنگ بيمارستان ...
خدا را مي خواهم براي نيلوفرم براي سلامتي اش