می دانی وقتی مدتها طول می کشد و فاصله می افتد از آخرین نوشته ها خیلی دیر می آید کلمه ها به ذهن و خیلی دیر تر بر سر جای خودشان قرار می گیرند می شوند یک جمله ، آن وقت است که با خودت کلنجار می روی و به زمین و زمان گیر می دهی و همه را می اندازی تقصیر یکیشان تا از اتهام وارده تبرئه شوی... و آخرش هیچ ننبشته می گذارم و می روم ، اما نمی خواهم هیچ ننوشته رفته باشم بعد از این همه کلنجار با حروف با کلمات با سلامها و صداها و آخرش ... انگار همین دیروز بود / به همین نزدیکی / که هیجان زده در انتظارت می ایستادم ... راستی می دانی / بانوی من / هنوزهم / انگار همین دیروز بود / به همین نزدیکی /که هیجان زده در انتظارت می ایستم