بانو خیال نیست ، بانو وجود دارد توی همین شهر بی هیچ توهمی که نفی کند بودنش را ... گفتم هستی و تو گفتی که نیستم باز من تکرار کردم که تو هستی به فریاد و تو باز هم گفتی که نیستم نگاهم می کردی و می گفتی که نیستی ...
برداشت نو خورشيد داغ ميتابد و لب تشنه ام كمانه زده براي بوسه هايت باران كودكي خواهم شد / زير باران بازم بنشينم به تماشاي خدا / دستها را به بهايي ناچيز .. به جای گریه کردن دیشب دوباره دعوای مفصلی داشتم با پدرم سر اینکه حق ندارم به عنوان یک فرد بالای ٢۵ سال شب دیر به خانه بیایم .چون آبرو و آرامش پدرم را به خطر انداخته ام .این دعوا بر سر دو ساعت فاصله ١٠ تا ١٢ است . كاشكي وقتي عمليات با موفقيت انجام ميشه و ليوان نسکوئيکش تو دستشه مي گه: - خاله، کاشکي شما هم مثل مامانم مي تونستيد راه بريد.... RSS