
ساعت از نیمه گذشته به وقت این افق و من
نشسته ام پشت میز کاری که پر شده از پرونده های سبز رنگ و – یک دسته از نوشته هایی
که تو آفریده ای – اینها با ارزش ترین چیزهایی بودند که وقتی که می آمدم اینجا به
همراهم بود – دیوارهای اینجا موج بر داشته آنقدر که بر آن مشت تافته شده مانند قلب
من که چیزی به مانند انتظار بر آن بافته شده – و امروز دو سال از ان روز می گذرد و
نه چیزی کم و نه چیزی بیش همان روزها که پر از سرگیجه بودم پر از حرف و پر از شعر –
و تو می گویی نیما – و انگار این کلمات هستند که به طواف بیانت می نشینند و آنقدر
غرق تماشایند که نا گفته تمام می شوند – زمانی که درباره تو صحبت می کنم انگار از
زندگی ای می گویم که آفریننده است بر زندگی ای دیگر – سکوت دردناک است و آنوقت که
سکوت می کنم تو می گویی که انگار چیزی در سکوت شکل می گیرد – و تنها باید نظاره گر
باشیم و منتظر بمانیم – منتظر بمانیم و بیاندیشیم که تواناییم بر اطراف خود و
اعمالمان – ما تواناییم به همان دستی که بر سینه می نهیم و قلبی که تپش داریم –
امروز بیست و سوم شهریور ماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت است و یک ساعت از
روز گذشته و بیست و سه تایش مانده رفته بودم خدمت کنم – اما در حق تو هیچ خدمتی
نبود دور بودم از تو و نبودم در کنارت – می گویی چه کردی با من؟ - به تو پرواز آموخته بودم ولی نگفته بودم که
نباید زیاد بالا بروی و تو تو بالا رفتی و بالاتر – به دنبالم آمدی و دیگر از زمین
هیچ ندیدی – این بود که وقتی که دور شدم به جیره جبر زمانه تو پر شدی از اندوه –
آنقدر که قلب بر شماره انداختی – و من می گویم نیلوفر تو ماهی مثل مرداد و آنوقت
است که به خنده بغض می سازی و می گویی چه فرق می کند ماه باشم یا باران – می نشینم
روی تنت و خیس می کنم لبانت را – خوب می دانی که چگونه شدی امید زندگی ام و ما
خوشبختیم – می زنندمان – و باز هم خوشبختیم .
انگار روز اول است که می بینمت – پیش از
آنکه طلایی موهایت را دیده باشم – بانوی من هرچند دور هستی اما هدیه ای که به من
داده ای را در دست می گیرم و می فشرم به نازک خیالم و می روم آنقدر دور – آنچنان
عظیم -