تبليغاتX
يك وجب اكنون
آنقدر دور - آنچنان عظیم

ساعت از نیمه گذشته به وقت این افق و من نشسته ام پشت میز کاری که پر شده از پرونده های سبز رنگ و – یک دسته از نوشته هایی که تو آفریده ای – اینها با ارزش ترین چیزهایی بودند که وقتی که می آمدم اینجا به همراهم بود – دیوارهای اینجا موج بر داشته آنقدر که بر آن مشت تافته شده مانند قلب من که چیزی به مانند انتظار بر آن بافته شده – و امروز دو سال از ان روز می گذرد و نه چیزی کم و نه چیزی بیش همان روزها که پر از سرگیجه بودم پر از حرف و پر از شعر – و تو می گویی نیما – و انگار این کلمات هستند که به طواف بیانت می نشینند و آنقدر غرق تماشایند که نا گفته تمام می شوند – زمانی که درباره تو صحبت می کنم انگار از زندگی ای می گویم که آفریننده است بر زندگی ای دیگر – سکوت دردناک است و آنوقت که سکوت می کنم تو می گویی که انگار چیزی در سکوت شکل می گیرد – و تنها باید نظاره گر باشیم و منتظر بمانیم – منتظر بمانیم و بیاندیشیم که تواناییم بر اطراف خود و اعمالمان – ما تواناییم به همان دستی که بر سینه می نهیم و قلبی که تپش داریم – امروز بیست و سوم شهریور ماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت است و یک ساعت از روز گذشته و بیست و سه تایش مانده رفته بودم خدمت کنم – اما در حق تو هیچ خدمتی نبود دور بودم از تو و نبودم در کنارت – می گویی چه کردی با من؟ -  به تو پرواز آموخته بودم ولی نگفته بودم که نباید زیاد بالا بروی و تو تو بالا رفتی و بالاتر – به دنبالم آمدی و دیگر از زمین هیچ ندیدی – این بود که وقتی که دور شدم به جیره جبر زمانه تو پر شدی از اندوه – آنقدر که قلب بر شماره انداختی – و من می گویم نیلوفر تو ماهی مثل مرداد و آنوقت است که به خنده بغض می سازی و می گویی چه فرق می کند ماه باشم یا باران – می نشینم روی تنت و خیس می کنم لبانت را – خوب می دانی که چگونه شدی امید زندگی ام و ما خوشبختیم – می زنندمان – و باز هم خوشبختیم .

 

انگار روز اول است که می بینمت – پیش از آنکه طلایی موهایت را دیده باشم – بانوی من هرچند دور هستی اما هدیه ای که به من داده ای را در دست می گیرم و می فشرم به نازک خیالم و می روم آنقدر دور – آنچنان عظیم -

+ aknoon@